X
تبلیغات
ناگفته های دل

ناگفته های دل
قالب وبلاگ
آخرين مطالب

این روزها که میگذرد هر روز احساس میکنم که کسی در باد فریاد میزند
احساس میکنم که مرا از عمق جاده های مه آلود یک آشنای دور صدا میزند
آهنگ آشنای صدای او مثل عبور نور مثل عبور نوروز..مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر کی می آید :
روزی که عابران خمیده یک لحظه وقت داشته باشند تا سربلند باشند
و آفتاب را در آسمان به نظاره نشینند
روزی که دست خواهش کوتاه.......روزی که التماس گناه است
روزی که روی درها با خط ساده ای بنویسند........(تنها ورود گردن کج ممنون)
و زانوان خسته مغرور...جز پیش پای عشق...با خاک آشنا نشود
روزی که سبز...زردنباشد....گلها اجازه داشته باشند هر جا که دوست داشته باشند بشکفند
دلها اجازه داشته باشند هر جا که نیاز دارند بشکنند
ای روز آفتابی ! ای مثل چشم های خدا آبی ! ای روزهای آمدن ! ای مثل روز آمدنت روشن !

[ شنبه نوزدهم مرداد 1392 ] [ 21:45 ] [ آذین ]

                       ما غایبیم، او منتظر آمدن ماست . . .  

 

[ جمعه هجدهم مرداد 1392 ] [ 22:14 ] [ آذین ]

همیشه آنکه سراغی از تو نمیگیرد دلتنگ دیدنت است...!!!

   و از شکاف چشمانش به نبودنت خیره میشود...

   همیشه آنکه تو آنرا نمیبینی نا مهربان نیست!

[ جمعه هجدهم مرداد 1392 ] [ 22:6 ] [ آذین ]

بگذار اگر اینبار سر از خاک برآرم
بر شانه ‌ی تنهایی خود سر بگذارم

از حاصل عمر به ‌هدر رفته ‌ام ای ‌دوست
ناراضی‌ ام، امّا گله‌ ای از تو ندارم

در سینه‌ ام آویخته دستی قفسی را
تا حبس نفس‌ های خودم را بشمارم

از غربت‌ام آنقدر بگویم که پس‌ از تو
حتّی ننشسته ‌ست غباری به مزارم

ای کشتی جان! حوصله کن می‌رسد آن‌ روز
روزی که تو را نیز به دریا بسپارم

نفرین گل سرخ بر این «شرم» که نگذاشت
یک‌ بار به پیراهن تو بوسه بکارم

ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار
تا دست خداحافظی ‌اش را بفشارم.

[ جمعه هفتم تیر 1392 ] [ 12:41 ] [ آذین ]
آدمها آرزوهای عجیب و غریب دارند، بعضی از آنها  به برخی از آرزوها می رسند و برخی

دیگر حسرت آنرا تا آخر عمر در دل دارند، در دل آرزو می کنند شاید بلاخره برسد روزی

که ثروتمند بشوم .... یا ای کاش می شد فلان خونه یا ماشین را می خریدم.

اما هیچ کدام از آنها نمی خواهند بپذیرند که دوست داشتن واقعی هر آنچه آنها

می خواهند، می تواند همان دست یافتن  به آن آرزو و امید باشد.

و چقدر خوب می شد همه با تمام وجود می گفتند....

دوست دارم با آدمهای خوب دوست باشم..

دوست دارم روی هر چیزی که خوبه اسم خوب بگذارم..

دوست دارم از راههای خوب به جاهای خوب برسم..

دوست دارم مسیرهای خوب را برای شروع انتخاب کنم..

دوست دارم با انتخاب خوب به آرامش برسم ..

دوست دارم با تصمیمات خوب موفقیت های خوب بدست آورم..

دوست دارم به آدمهای خوب کمک کنم..

دوست دارم  اگر روزی نیاز به کمک داشتم فقط از ادمهای خوب درخواست کمک کنم..

دوست دارم همیشه در هر کجا که هستم خوب زندگی کنم..

دوست دارم به مکان های خوب و دیدنی سفر کنم..

دوست دارم به طرف هر چه که خوبه مجذوب بشوم..

دوست دارم اشیاء خوب را خریداری کنم..

دوست دارم همهخوبیها برای ادمهای خوب باشه..

دوست دارم خوب احساس کنم و احساس خوبی داشته باشم..

دوست دارم خوابهای خوب و رویاهای حقیقی بببینم..

دوست دارم خوب و با احساس برقصم..

دوست دارم چشمهام فقط خوبی ها را ببیند..

دوست دارم خوبی ها بر زشتی ها غلبه کنند..

دوست دارم  همه آدمهای بدبین، خوشبین بشوند..

دوست دارم  زمین پر بشه از خوبی ها..

دوست دارم آدمها همدیگر را خوب و مهربان صدا کنند..

دوست دارم همه آدمها نامهای خوب داشته باشند..

دوست دارم عطرهای خوب را استشمام کنم..

دوست دارم  موسیقی های خوب را گوش کنم..

دوست دارم آهنگ های زیبا بنوازم..

دوست دارم توی دنیا فقط خبرهای خوب باشه..

دوست دارم حرفهای خوب بزنم..

دوست دارم برای همه اتفاقهای خوب بیفته..

دوست دارم فردی خوب برای همسری خوب باشم..

دوست دارم همه به هم حرفهای خوب بزنند..

دوست دارم صبح ها خوب و سرحال از خواب بیدار بشم..

دوست دارم روح و جسم خوبی داشته باشم..

دوست دارم همه دوستهای خوبی برای هم باشند..

دوست دارم همه باهم خوب و با احترام برخورد کننند..

دوست دارم آدمها در لحظات سخت و تنهایی به یاد هم باشند..

دوست دارم  همه کارهایم را با یاد خدا آغاز کنم..

دوست دارم تجربه های خوب را بیاموزم..

دوست دارم برای همه دعاهای خوب کنم..

دوست دارم همه آدمهابه آرزوهای خوبشون برسند..

دوست دارم تقویم زندگی همه ما سرشار از جشن و شادی بشه..

دوست دارم هر شب ستاره ها را تماشا کنم..

دوست دارم درخشش نور خورشید را هر روز تماشا کنم..

دوست دارم وقتی برف میاد آدم برفی بسازم..

دوست دارم زیر بارون خیس بشم و آواز بخونم..

دوست دارم همیشه خوب و پاک زندگی کنم..

دوست دارم با صدای بلند از خدا تشکر کنم..


[ جمعه بیست و چهارم خرداد 1392 ] [ 12:57 ] [ آذین ]

 "" ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــخت اسـت ""

سخت است فهماندن چیزی به کسی که

برای نفهمیدن آن پول می گیرد.


[ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 ] [ 0:25 ] [ آذین ]

کانـــدیدا، رأی آورد!

تابـــلو، نقاش را ثروتمند کرد!

شــــعرِ شاعر، به چند زبان ترجمه شد!

کـــارگردان، جایزه ها را درو کرد!

و هنوز سر همان چهار راه واکس می زند

کـــــــــودکی که همیشه بهترین "ســــــوژه" است!

 

[ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 ] [ 0:21 ] [ آذین ]

[ یکشنبه پنجم خرداد 1392 ] [ 0:50 ] [ آذین ]
خدای من
نه آن قدر پاکم که کمکم کنی و نه آن قدر بدم که رهایم کنی
میان این دو گمم
خدای مهربانم....رهایم نکن
تو خود بر بلندای عرشت فرمانروایی میکنی
تو خود حفظ کننده ی مایی از همه چیز
پس مرا از وجودم..از نگاهم...از حرفهای مردم حفظ من
تو زیباترینی بر عرشت
زیبایم کن....کمکم کن........


[ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 21:59 ] [ آذین ]
گاهی می خواهــم انســــــــــان نباشم...
گوسفندی باشم ، پا روی یونجه هـــــــا بگذارم
اما دلــــــــــی را دفن نکنم ...!
...گرگی باشم ، گوسفند هـــــــا را بِدَرم
اما بدانم ، کــــــــارم از روی ذات است نه از روی هوس ...!
... خفاشی باشم که شبهاگردش کنم
با چشمهای کور ، اما خوابی را پرپر نکنم
کلاغی باشم که غار غار کنم
امـــــــــا
پرهایم را رنگ نکنم و دلی را با دروغ بدست نیارم...!

[ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 21:53 ] [ آذین ]

باران ....



 امشب منتظرم برای آن لحظه نمناک و سرد ، تو بخواب !!



 من دلم گرفتهِ آنقدر زیاد ،که تکانِ شانه هایم را نمیبینم دگر،تو بخواب !



 منتظرم باران ببارد ، امشب قدمی خواهم زد !



 به تمام غصه هایم نم نمک یک سری خواهم زد !!



 خیس شوم ، کاسه ام را پر کنم از بوی خاک!!!!



 تو بخواب ای آرزوهایم ، من پر از باران و خاکم ...!



 لحظه ای دیگر منم آماده ام ، ته نشین خواهم شد در کنارت ،



 دست من را هم بگیر ، بی بهانه آمده ام در خوابت ........!!



  تو بخواب !



[ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 ] [ 23:16 ] [ آذین ]

ترس از گفتن حقیقت چون قندیلی از سکوت گلویم را میخراشد

 و هر روز ضعیفتر از دیروز در پیله خودم فرو میروم

و مهر تاییدی میزنم بر تمام پوچی های خوش باوری و لگد مال کردن هرآنچه که هست.

شرمگین وسعت نگاهت .

خجل از روی ماهت .

و ملول از دوریت.

با چشم گریان و تکیه بر سنگ قبر آرزوهای مدفون در حسرت نگفته های بی پایان.

به جرم سکوت..........

دلم تاوان نبودن خورد شاید همان لحظه اول مرد.

امید از دیارمان رفته است .

آرزو دل به دیگری سپرده است.

محبت حبس ابد خورده و عشق بالای دار رفته است.

دیگران از هیچ کاخ ساختند و هست بین سنگلاخ دروغ و ریا گمشده است.

جبر زمان بودن را به تاراج برده و پرواز را ممنوع کرده است.

و سکوت باز هم سکوت میکند.........

[ جمعه نهم فروردین 1392 ] [ 13:21 ] [ آذین ]

برای عشق..

صدا نمی زنم تو را ...

تا نکند صدایم ، در یاد تو ناگاه بمیرد

و من

بی خبر از مرگ خویش!

 در تقلای رسیدن باشم ...

نام تو آن فریاد ناگفتنیست ... که شنیدم

مرا فریاد زد و ماند ...

مرا نیمه نیمه داشته باش تا ابد ،

شاید برای عشق همیشگی باشم!


[ یکشنبه چهارم فروردین 1392 ] [ 12:34 ] [ آذین ]

پروردگارا در این سال جدید به خواب دوستان من آرامش /

به بیداریشان، آسایش/

به زندگیشان، عافیت /

به عشقشان، ثبات/

به مهرشان، وفا /

به عمرشان، عزت/

به رزقشان، بركت/

و به وجودشان، صحت عطا بفرما.

سال نو مبارک

[ شنبه سوم فروردین 1392 ] [ 0:55 ] [ آذین ]

روزها يكی پس از ديگری به پايان

می رسند...

و در پی روزها

عمر من...

خسته نباشی سرنوشت....!

می بينی؟!

دست در دستان تو

تمام راه را بيراهه رفتم

شنيدم كسی ميگفت:

چشمانت را ببند!

اعتماد كن...

به قيمت تمام روزهای رفته

چشم هایــم را بستم...

اعتماد كردم...!

بهای سنگينی داشت اعتماد !

روزی...

چشمانم را باز كردم؛

چيزی به نام " عشـــــق "

در راهِ همپا شدنِ با تو

به تاراج رفته بود!

[ شنبه بیست و ششم اسفند 1391 ] [ 23:20 ] [ آذین ]

وقتی سکوت می کنی ...

دلم می خواهد تمام دردها و دلتنگی هایم فریاد شوند ...

فریادی بلند ...

آنقدر بلند که گوش زمین و زمان را کر کند ...

کر کند گوش زمین و زمان را تا بار دیگر...

که باز به رسم عادت دیرینه ات ...

سکوت کردی ...

دیگر کسی صدای تپش های دلهره را از قلبم نشنود ...

و به جرم دلتنگی و دلهره ...

قلبم را محکوم به سکوت نکند ...

دلم می خواهد تمام دردها و دلتنگی هایم فریاد شوند...

فریادی بلند...


[ شنبه بیست و ششم اسفند 1391 ] [ 23:15 ] [ آذین ]

گاهی باید فقط از دور نگاه کنی.

گاهی باید ببخشی و لبخند بزنی.

گاهی باید بپذیری هر آنچه را که روزگاری باور نداشتی.

گاهی باید فقط سکوت کنی و بدانی که آنکس که سکوت تو را نمی فهمد

 احتمالا سخنت را هم نمی فهمد.پس تو سکوت کن.بهتر است.

[ شنبه بیست و ششم اسفند 1391 ] [ 23:11 ] [ آذین ]

پر از حس های خوبند

پر از حرفهای نگفته اند

چه هستند، هستند

و چه نیستند، هستند

یادشان

خاطرشان

حس های خوبشان

آدمها

بعضی هایشان

سکوتشان هم پر از حرف هست

پر از مرهم به هر زخم است .

 

[ شنبه بیست و ششم اسفند 1391 ] [ 23:9 ] [ آذین ]

گفتند ستاره را نمی توان چید ... و آنان که باور کردند ... برای چیدن ستاره ...

 حتی دستی دراز نکردند ...

 اما باور کن ... که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره 

... دست دراز کردم ... 

و هر چند دستانم تهی ماند ... اما چشمانم لبریز ستاره شد

[ شنبه بیست و ششم اسفند 1391 ] [ 23:7 ] [ آذین ]

خدای من آن خدایی است که سایه ی تنهاییم را با وجودش آفتابی میکند،خدای من آن خدایی است که سرش فریاد میزنم اما میگوید بخوان مرا تا اجابتت کنم،خدای من آن خدایی است که در ناامیدی گل امید در دلم می کارد،خدای من آن خدایی است که با صدای بارانش برایم لالایی میخواند و دست نوازش بر سرم میکشد،خدای من با همه ی مهربانیت هایت دوستت دارم

[ شنبه بیست و ششم اسفند 1391 ] [ 23:6 ] [ آذین ]

همیشه حرفهایی داریم برای گفتن اما هیچگاه نمی گوییم !





  دوست داریم ناگفته هایمان را فریاد کنیم





  نمی توانیم یا بهتر است بگویم، نمی خواهیم بگوییم





  براستی چرا همیشه حرفهای گفتنی را نمی گوییم ؟





  حرفهایی که میزنیم هیچکدام از جنس آن حرفها نیست





  آن حرفها فرق دارد ، ناگفته هایت را می گویم میدانی که ؟





  آن ناگفته هایی که همه در دل داریم و همیشه می گوییم





  اگر من زبان باز کنم همه حق را بمن خواهند داد اما ...





  چـــرا نـمـی گـویـیـم ؟؟؟





  اگر ناگفته ای برای گفتن داری بگو





  در غیر این صورت دیگر هیچوقت هیچ مگو





  حرفهایت را در دل نگهدار و سکوت کن !!!



[ سه شنبه نوزدهم دی 1391 ] [ 12:53 ] [ آذین ]

یــاریــم کـــن خـــاطـــره ...


  بــجـــز عــاشــقـــی چـــه گــفـــتم؟


  شـایــد اشـک چــشـم هـایـم زیـــر پــایـش را نــخـیــسـانـد ؟؟؟


  بــخـدا مــن مـثـل بــاران گـریــه کـــردم او نـمـانـد ...


  گـل یـاسش لابلای دفــتــرم مــانـــده هــنـــوز

  و هـــزار بـــار هــــر روز


  مــن کــنـار گـل یــاس مـی رویـــم ...


  مــن هــنـــوز عــطـــر نــفــس هــایــش را


  شــب و روز مــی بـــویـــم ...


[ سه شنبه نوزدهم دی 1391 ] [ 12:49 ] [ آذین ]

همیشه پاسخ محبت

محبت نیست

وقتی عشق را نثار کنی

به دستانی که فقیر انسانیتند

و حریص ربودن پاکی و سادگی

چون بره ایی خودت را

به دندانهای گرگ سپرده ای

مهربان باش

اما نه مظلوم

که چنگالها تیز شوند

برای خراشیدن روحت

و دریدن وجودت

باید آوای زوزه را یاد بگیری

وقتی سکوتت را

به بره گی تعبیر میکنند ..........

[ چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 ] [ 21:53 ] [ آذین ]
دلم تنگ است برای کسی که نمی داند...

نمیداند که بی او به دشت جنون می رود دلم...

میدانم که اگر نزدیکش شوم،دور خواهد شد.... 

پس بگذار که نداند بی او تنهایم...دور میمانم که نزدیک بماند...

[ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 ] [ 23:56 ] [ آذین ]

من سکوت خویش را گم کرده ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه می پرداختم

عاقبت افسانه مردم شدم!

ای سکوت، ای مادر فریادها

سازجانم از تو پرآوازه بود

تا در آغوش تو راهی داشتم

چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بار من شکفت

تو مرا بردی به شهر یادها

من ندیدم خوش تر از جادوی تو

ای سکوت، ای مادر فریادها!

گم شدم در این هیاهو، گم شدم

تو کجایی تا بگیری داد من؟

گرسکوت خویش را می داشتم

زندگی پربود از فریاد من!

[ پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 ] [ 22:6 ] [ آذین ]

 گــاهی از دوســت داشتنهایم احــساس پــرواز می کــنم

گــاهی از دلــتنگی هایم احــساس مچــالــگی ...

گاهــی از انــسان بودنم احســاس خــستگی ...

هــر لــحظه احساســی و پــارادوکــس اینها با یــکدیــگر .

یک لــحظه خــنده ،

یک لــحظه اشک ،

یک لحظه لبــریز از حس دوست داشــتن ،

یــک لــحظه حــس تنهائی محض ...

چقدر ســخت اســت انــسان بــودن..


[ سه شنبه چهاردهم آذر 1391 ] [ 23:18 ] [ آذین ]

همه میپرسند

چرا سیب دوست داری ؟

خب مگر همین سیب نبود که مرا درگیر این عشق های خاکی کرد ؟

سیب را دوست دارم

چون از روزی که طعمش را حس کردم

درد را فهمیدم

دوستی داشتم

ندارم دیگر

گاه گاهی به دل خسته من سر میزد

و صدایم میکرد :

آی چوپان ، بنواز

و من اندوه سیاهان جهان را با نوای نی تنهایی خود میخواندم .

چند روزی است که دیگر دشت

از ناله تنهایی من بیزار است .

و من هنوز...........


 

[ سه شنبه چهاردهم آذر 1391 ] [ 22:58 ] [ آذین ]

بعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی...

دلت بگیره ولی دلگیری نکنی...

شاکی بشی ولی شکایت نکنی ...

گریه کنی اما نذاری اشکات پیدا شن...

خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری...

خیلی حرفارو بشنوی ولی نشنیده بگیری!

خیلی هادلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی ...!!!

[ سه شنبه چهاردهم آذر 1391 ] [ 22:51 ] [ آذین ]

تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم

و برفی که آب میشود

و برای خاطر نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمی دارم

دوست می دارم...


[ جمعه دهم آذر 1391 ] [ 17:27 ] [ آذین ]

باور کن...

ادمیزاد گاهی میخندد...

یکهو ته دلش میریزد...

و از یاد کسی "حسی خاص" میکند...

تو را که" دوست داشته باشد "...

گاهی میگوید...

گاهی...فقط " نگاهت میکند "...!

از ان نگاه های متفاوت که حرف های گفته ونا گفته بر همه وجودت مینشیند...

ادمیزاد است دیگر...

گاهی نمی خواهد دردو دل کند...

دوست دارد ساکت باشد...

گاهی فکر میکند روبه روی دری ایستاده...

که کلیدش را تو در قلب خود پنهان کرده ای...!

شاید زخمی دارد که نمیبینی....

می داند باید کسی بیاید و بعضی وقتها هم برود...

حتی اگر خیلی هم " سخت " باشد...

گاهی یک نگاه یا جمله ای ساده کافیست که...

بداند " بماند " یا " برود "....!

[ پنجشنبه نهم آذر 1391 ] [ 23:42 ] [ آذین ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نه بهار با هیچ اردیبهشتی
نه تابستان با هیچ شهریوری
ونه زمستان با هیچ اسفندی
اندازه پاییز به مذاق خیابانها خوش نمي ايد
پـائیز مــهری دارد کـه بـــَر دل هـر خیـابان مـی نشيند